تبليغاتX
سايت بچه هاي ايراني
وبلاگ تفريحي وتخصصي

برای هک کردن موبایل کسی باید گوشی اون رو یک بار به دستتون بگیرید و شماره تلفن خودتون رو به صورت زیر بگیرید.مثلا اگر شماره شما :: 09173048147 بود شما باید به صورت :

*09173048147بگیرید یعنی جولوش یک ستاره بگذارید.و وقتی شما ره گرفته شد  کافیه گوشیتونو بردارید تا ارتباط برقرار شود.خب حالا در واقع میتونیم بگیم که گوشی قربانی هک شد.و مرحله حساس این است که بدونیم چه جوری میشه بقیه کارو انجام داد.حالا ما در این حالت میتونیم ۳ تا کار رو آنجام بدبیم.در قسمت زیر به اون سه کار اشاره شده، د میزنم واین آموزش سه کاری است که در ادامه ترفند بالا بر روی گوشی قربانی قابل اجرا است:

۱:عدد ۲۳ رو شماره گیری کنید و بعد از شنیدن بوق آزاد شماره بگیرید و پول رو به حساب ..........۲:فقط کافیست بعد هک کردن گوشی دکمه * ( ستاره ) رو فشار بدید و خط قربانی رو کنترل کنید.۳:عدد ۶۷۶۷۵۴۳۲ رو شماره گیری کنید وok یا همان دکمه اتصال را فشار دهید بعد با پیغامی رو به رو میشوید که میگه ارتباط قطع شد یعنی گوشی سوخت.

کلیه این روشها امتحان شده هستند پس سعی کنید حتالمقدور در مورد گوشی ههای ارزان قیمت امتحان کنین که ضرر مالی زیادی گریبان گیر شما نشود!

تلفن زدن با موبایل اماااااااا به حساب دیگری:

شما ميتونيد با مبايلتون هر چندتا خواستيد تلفن بزنيد و هزينه ها را به حساب يه نفر ديگه بزاريد خیلی با حال نه؟ براي اينكار بايد يه كارهايي انجام بدين به اين صورت : اول موبايل اون شخصي را كه مي خواهيد هزينه ها را بپردازد بر داريد و شماره اي را كه ميخواهيد هزينه اش برداشته بشه را بگيريد البته قبلش يك + يا 09+ اضافه كنيد مثلاْ به اين صورت :09173048147+ كه در نتيجه ديگه هزينه به صورت حساب اين شماره اضافه نميشه و همش ميره به حساب كسي كه شما اين شماره را با مبايلش گرفتيد البته اين كار با دزدي فرقي نداره اما صد در صد جواب ميده و خود مخابرات هم اعلام كرده که همچنان راهي براي اين مشكل پيدا نكردن ! پس از امرو موبایلتون رو دست همه کس ندین !

این روش  هم مانند روش بالا کاملا امتحان شده!

در این روش  هر وقت فیش مو بایلتون از حد معمول بیشتر شد برید و پرینت اونو از مخابرات بخواین و وقتی پرینت رو گرفتین ببینین قسمت (بدهکار) و (بستانکار) موبایلتون با هم برابره یا نه اگه با هم برابر نبود مصبب اونو  حلال کنینا که اون دنیا دیگه نمک گیرتون نشه!
مسئولیت تست این روش بر عهده خود شماست
من خودم این روش رو تست نکردم !
اگه دوستات تست کردند اینجا بگید که جواب داد یا نه؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت   توسط توحيد  | 

طریقه درس خواندن در دانشگاه های ایران


f3su4o
شروع ترم
2vuc754
یک هفته بعد از شروع ترم
2anww4
دو هفته بعد از شروع ترم
2q8rivq
قبل از میان ترم
143fjty
در طول امتحان میان ترم
20959mr
بعد از امتحان میان ترم
344cd5l
قبل از امتحان پایان ترم
ehesxt
اطلاع از برنامه پایان ترم
9r3q8i
7 روز قبل از پایان ترم
122osw6
6 روز قبل از پایان ترم
ogjree
5 روز قبل از پایان ترم
iy0hkz
4 روز قبل از پایان ترم
167429v
2 روز قبل از پایان ترم
2lj6nna
1 روز قبل از پایان ترم
xm1xe8
شب قبل از امتحان
iwrdwy
1 ساعت قبل از امتحان
69j7yx
در طول امتحان
4hqjar
هنگام خروج از سالن امتحان
20959mr
بعد از امتحان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت   توسط توحيد  | 

سلام.

شعری که می خوانید یک کار تقریبا قدیمی است (حدودا مربوط به چهار سال پیش است/وقتی ۱۶ ساله بودم). بی ایراد نیست اما بی ارتباط با آن وعده هایی که داده شد هم نیست.اگرچه ممکن است ربطی به شالی و شلتوک نداشته باشد.اما بوی گلهای حیاطمان را که میدهد!این شعر اگر اشتباه نکنم در سال ۸۲ (ماه و فصلش را یادم نیست چون مجله را ندارم.)در مجله ی رشد چاپ شد.

رویای خنک(تخت چوبی من)

 

می نشینم روزهای فصل گرم

روی تخت چوبی توی حیاط

زیر سقف شاخه های سبز سیب

در کنار غنچه های با نشاط.

                           

                                        در خیالم می دوم آن دورها.

                                        می روم تا انتهای آسمان.

                                       میرسانم دستهایم را به ماه.

                                       می شوم چون شاخه ای از کهکشان.

 

سهم من در لحظه های داغ عصر

شهد شیرین نگاه میخک است.

خنده ی گنجشکها لالایی ام

سایبانم دستهای پیچک است.

 

                                     توی گرما  توی فصل تشنگی

                                     خانه ی ما مثل دریا می شود.

                                    تخت من هم قایقی شاد و رها

                                     زندگی یک تکه رویا می شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت   توسط توحيد  | 

خانم ها مثله.......!!!!

خانم ها مثل راديو هستند. هر چي مي خواهند مي گويند ولي هر چه بگو يي نمي شنوند.

خانم ها مثل شبكه اينترنت هستند، از هر موضوعي يك فايل اطلاعاتي دارند

خانم هامثل چسب دوقلو هستند، اگر دستشان با گوشي تلفن مخلوط شد, ديگر بايد سيم را بريد

خانم ها مثل موتور گازي هستند، پر سر و صدا , كم سرعت , كم طاقت

خانم ها مثل رعد و برق هستند، اول برق چشمهاشون مي رسه , بعد رعد صداشون

خانم ها مثل ليمو شيرين هستند، اول شيرين و بعد تلخ مي شوند

خانم ها مثل موبايل هستند، هر وقت كاري مهم پيش مي آيد در دسترس نيستند

خانم ها مثل گچ هستند، اگر چند دقيقه مدارا كنيد آنچنان سخت مي شوند كه هيچ شكلي نمي گيرند

خانم ها مثل كنتور برق هستند، هر چند سالي يكبار سن آنها صفر مي شود

خانم مثل فلزياب هستند، هرگاه از نزديكي طلافروشي رد مي شوند عكس العمل نشان مي دهند

اگه تيپ بزنيم بريم سر كار، ميگن ببينم با كي قرار داري؟

اگه لباسهاي معمولي بپوشيم، ميگن تواصلا' سليقه نداري

اگه زياد بگيم دوستت دارم، ميگن باز چه نقشه اي تو سرته

اگه نگيم دوستت دارم، ميگن پاي كسه ديگه اي وسطه

اگه زياد بهشون زنگ بزنيم، ميگن به من اعتماد نداري

اگه زنگ نزنيم، ميگن انگار سرت خيلي شلوغه

اگه تو خونه زياد بخنديم، ميگن ديونه شدي

اگه كم بخنديم، ميگن بخت النحس

اگه شام بخواهيم، ميگن فقط فكر شكمشه

اگه شام نخواهيم، ميگن ذليل مرده شام با كي كوفت كردي!

.

.

.

.

.

.

.

.

.شما بگين ما چيکار کنيم؟...................................

 

 
 
یکی بده 2 تا بگیر

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت   توسط توحيد  | 

 داستان کوتاه

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند . آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو ، من می ترسم.

مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره.

زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.

مرد جوان: خوب ، اما اول باید بگی که دوستم داری.

زن جوان: دوستت دارم ، حالا میشه یواش تر برونی.

مرد جوان: منو محکم بگیر.

زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.

مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری ، آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد ، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

 

 

                                                        

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت   توسط توحيد  | 

سلام

خوبین؟؟؟؟؟؟

الان نمی دونم چی بگم آخه میدونین یه خورده تازه کارم البته نه تو کار با دنیای مجازی و ابزارآلاتش اما توی دوست یابی یه خورده بیشتر از خیلی زیاد تازه کارم نمی دونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واقعا چرا من اینجوری ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب به هر حال سعی میکنم درستش کنم اما با کمک شما

راستش رو بخواید من دنبال یه دوست دختر می گردم البته نه از اون نوعش هاااااااا فکرهای بد بد نکنین فقط برای یه رابطه دوستانه البته فکر نکنین که خیلی چلمن هستم که تا حالا حتی یه دوست (البته از نوع دختر خانوم هاش)  هم نداشتم هاااااااا راستش رو بخواید آخه تا حالا دنبال یه همچین کارهایی نبودم بچه مثبت بودم و سرم به کار خودم بود !!!!!!!!!! آخی چقدر  ملوس!!!!!!! دیگه بیشتر نمی گم میترسم ریا بشه !!!!!!!!!!!

به هر حال یه خورده از خودم میگم (یعنی از وضع هیکلم و اسم و اینا) شاید براتون جالب باشه:

نام: سامان

شهرت : بهادری

متولد : پاییز 1364

قد: 185سانتیمتر

وزن : 115 کیلو گرم البته روی قدم کمتر نشون میده! (فقط سعی کنید خودتون رو کنترل کنید و زیاد نخندید خوب چه عیبی داره یه خورده فقط یه خورده تپل مپلم دیگه تازه اونم میگن نشونه سلامتی !!!!!!!)

رنگ چشم: سبز و یه نموره بادومی آخه میدونید من متولد کرمانم اما خوب همه جای ایران سرای من است!!!!!!!!!

 مهربون و حساااااااس هم هستم

شهر محل سکونت :  اهواز(ایران 1۴)

دیگه چیزی به مخم نمی رسه اگه شما چیزی لازم میدونید بگید تا بگم ؟؟؟!!!

قرررررررررربون همتون برررررررررررم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت   توسط توحيد  | 

اگر یه روز من مردم و تو منو دوست داشتی

پنج شنبه ها بیا مزارم وگل سرخی رو قبرم بذار

تا همیشه اون گلهایی روکه بهت داده بودم به خاطر

بیارم.....ولی.....

اگه تومردی......من فقط یه بار میام مزارت.

میام اون دست گل سفید مریم که با خون خودم

سرخش کردم بهت هدیه کنم وعاشقانه کنارت جون بدم

تا بدونی هیچ وقت تنها نیستی......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت   توسط توحيد  | 

خسته بودم

                        انقدر خسته که حتی نای کشیدن سایه ام

                                              

                                             را ندارم به ناچار سایه ام را درخم کوچه ای رهاکردم

                ورفتم ومن اکنون حتی سایه هم ندارم

                         

                                                من تنهای تنهام..............

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت   توسط توحيد  | 

داستان کوتاه

یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت   توسط توحيد  | 

vنامه ای به غضنفر
غضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.
وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.
آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد
گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.
پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.
ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.
ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.
اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.
راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.
همين ديگه .. خبر جديدي نيست.
قربانت .. مادرت.
راستي:‌گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت   توسط توحيد  |